
به سادگی ترس و باران ...
و درست به همین شكل ساده همراهی ما آغاز شد ،
باران می بارید ، گیج از بوی خاك و باران ، در میان بی پناهی خود ایستاده بودم كه او از راه رسید و امنیت جترش را با من قسمت كرد
گفت : سلام ،"
من شیطانم و از دیدار با شما خوشبختم "
دست و پا گم كرده گفتم : " سلام ، من انسانم "
دلتنگ از سقف آسمان و هیاهوی بی سبب باد و قهر با سایه خود ، از رویاروئی با شما - دروغ چرا - می ترسم !
پرسید دلتنگی ؟ گفتم : " بله "
پرسید " چرا ؟ "
گفتم : " در این هزار و یك بار صدایش كردم و او هیچ پاسخی نداد ، هیچ پاسخی "
نگاهش را به آسمان دوخت و زیر لب زمزمه كرد : " تا بحال هیچ پاسخی نداده ، پس از این هم هیچ پاسخی نخواهد داد . "
پرسیدم : در بیچاره گی بزرگی است ، حس می كنم صدایم را نمی شنود "
خندید : " می شنود "
گفتم : " حس می كنم در جایی دور از من ، به چیزی غیر از من می اندیشد "
باند تر خندید : " نزدیك ... نزدیك توست و به تو می اندیشد ولی هرگز پاسخ فریادهای تو را نخواهد داد "
با بغض پرسیدم : " چرا ؟ "
در چشمانم خیره ماند ،
انعكاس تصویر كوچك من در میان مردمك چشمانش می لرزید ،
صدایش به سختی از گلو بر آمد : " عاشق توست "
انگار از شنیدن سخن خود یكَه خورد ،
خون به چهره اش دوید و رگ شقیقه هایش شروع به ضربان كرد ،
زیر لب غرید : " عاشق توست ... فقط تو ! "
با درد خندیدم " پس چرا پاسخی به فریادهای من نمی دهد ؟ "
چشمانش را غم معصومانه ای سایه زد : "چون او غرق شنیدن توست"
نا باورانه چشم به آسمان دوختم !
و با خشمی ، دلتنگ به آسمان چشم دوخت و زیر لب گفت : عاشق توست ، تو را می بیند ، تو را می شنود ... فقط تو را و لعنت به ... "
از حرف به زبان نیامده خود وحشت كرد ، بغض عاشقانه ای نگاهش را سایه زد ...
خندید : " و حتی نمی توانم تو را نفرین كنم كه او عاشق توست ، من خراب او و تو ... فقط انسان هستی ، قهر با سایه خود و دلتنگ از هیاهوی بی سبب باد و فقط همین ... "
سكوت كرد ...
سكوت ... سكوت ... بعد انگار كه بخواهد موضوع بحث را عوض كند پرسید : باران را دوست داری كه بوی خاك باران خورده ، بوی خود توست و تو فقط انسان هستی از جنس غریب خاك و اندكی نم آب ، و او نمی دانم چرا تو را دوست دارد ؟! "
میان حرفش دویدم " دروغ می گویی .. دروغ ... اگر مرا دوست می دارد چرا در هیچكدام از پس كوچه های این شهر بزرگ با من روبرو نمی شود ولی هر لحظه و هر دم مرا با ت روبرو می كند . "
مهربان خندید " من شیطانم ، سرا پا از جنس ناب آتش و تو مجسمه گلی خدا هستی ...
و او هر روز با حوصله مجسمه گلی خود را در كوزه من می پزد ، كه من آتشم و تو مجسمه گلی كوچك خدا و فقط همین ...
سكوت كرد
و درست به همین شكل ساده دوستی ما آغاز شد .