تبليغاتX
تقدیم به انسان
 

 خدايا کفر نمي‌گويم
 پريشانم
 چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
 مرا بي‌‌آنکه خود خواهم، اسير زندگي ‌کردي
 خداوندا!
 اگر روزي ‌زعرش خود به زير آيي
 لباس فقر پوشي
 غرورت را براي ‌تکه ناني
‌ به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
 و شب آهسته و خسته
 تهي‌ دست و زبان بسته
 به سوي ‌خانه باز آيي
 زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
 نمي‌گويي؟!
 خداوندا!
 اگر در روز گرماخيز تابستان
 تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
 لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
 و قدري آن طرف‌تر
 عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
 و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
 زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
 نمي‌گويي؟!
 خداوندا!
 اگر روزي‌ بشر گردي‌
 ز حال بندگانت با خبر گردي‌
 پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
 خداوندا تو مسئولي.
 خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
 در اين دنيا چه دشوار است،
 چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 
   

علی شریعتی

(ارسالی از جناب X :دی)

 


 پ.ن:

      خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر افریده شد

 لبخندهای زیبای خدا روزتون مبارک

KissesKisses

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:39 توسط yasaman |
 

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.


استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

 
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.

آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

 آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

 چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است


استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

 آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:0 توسط yasaman |
 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند.

یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند .

اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.


هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می كرد.

بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت.

این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند.

درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.

همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می كرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود .

پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

 مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .

پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .

بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند

 


حضور هیچ كس در زندگی ما اتفاقی نیست، خداوند..
 در هر حضوری رازی را بر كمال ما پنهان كرده است.
خوشا به حال ما اگر آن راز را دریابیم...!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:10 توسط yasaman |

 

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم .

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ تشنگی آرزوهایت دعا کردم .

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم .

 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تنمنای دلم گفتی :دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویائی و من تنها برای دیدن  زیبایی آن چشم،تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .

 

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور از تلخ و غمگینت،حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم .

 

نمی دانم چرا رفتی ...نمی دانم چرا...؟ شاید خطا کردم

 

و تو بسی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا....تا کی...برای چه...ولی رفتی ....

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم جنس باران شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کر من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت- کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ...

و بعد از رفتنت دریا چه بغض کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد .

 

هنوز آشفته چشمان توام بر گرد

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

میان این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید.

 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید،کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین  ویرانه ی یک دل،نمی دانم چرا؟

 

شاید به رسم عادت پروانگیمان،باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 

دوستت دارم.....

            دوستم بدار ....

                  شاید  فردایی برای دوست داشتن نباشد ...

 

 


 

پ . ن : سقوط هواپیمای مسافربری رو به همه تسلیت میگم.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:17 توسط yasaman |
 

شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت .

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ...

دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود ...

 شاعری که بوی آسمان را بشوند ، زمین برایش کوچک است و

فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:18 توسط yasaman |

 

به سادگی ترس و باران ...
و درست به همین شكل ساده همراهی ما آغاز شد ،

باران می بارید ، گیج از بوی خاك و باران ، در میان بی پناهی خود ایستاده بودم كه او از راه رسید و امنیت جترش را با من قسمت كرد

گفت : سلام ،"
من شیطانم و از دیدار با شما خوشبختم "


دست و پا گم كرده گفتم : " سلام ، من انسانم "

دلتنگ از سقف آسمان و هیاهوی بی سبب باد و قهر با سایه خود ، از رویاروئی با شما - دروغ چرا - می ترسم !


پرسید دلتنگی ؟ گفتم : " بله "


پرسید " چرا ؟ "


گفتم : " در این هزار و یك بار صدایش كردم و او هیچ پاسخی نداد ، هیچ پاسخی "


نگاهش را به آسمان دوخت و زیر لب زمزمه كرد : " تا بحال هیچ پاسخی نداده ، پس از این هم هیچ پاسخی نخواهد داد . "

پرسیدم : در بیچاره گی بزرگی است ، حس می كنم صدایم را نمی شنود "


خندید : " می شنود "


گفتم : " حس می كنم در جایی دور از من ، به چیزی غیر از من می اندیشد "


باند تر خندید : " نزدیك ... نزدیك توست و به تو می اندیشد ولی هرگز پاسخ فریادهای تو را نخواهد داد "


با بغض پرسیدم : " چرا ؟ "


در چشمانم خیره ماند ،

انعكاس تصویر كوچك من در میان مردمك چشمانش می لرزید ،

صدایش به سختی از گلو بر آمد : " عاشق توست "

انگار از شنیدن سخن خود یكَه خورد ،

خون به چهره اش دوید و رگ شقیقه هایش شروع به ضربان كرد ،

زیر لب غرید : " عاشق توست ... فقط تو ! "

با درد خندیدم " پس چرا پاسخی به فریادهای من نمی دهد ؟ "


چشمانش را غم معصومانه ای سایه زد : "چون او غرق شنیدن توست"

نا باورانه چشم به آسمان دوختم !

و با خشمی ، دلتنگ به آسمان چشم دوخت و زیر لب گفت : عاشق توست ، تو را می بیند ، تو را می شنود ... فقط تو را و لعنت به ... "


از حرف به زبان نیامده خود وحشت كرد ، بغض عاشقانه ای نگاهش را سایه زد ...


خندید : " و حتی نمی توانم تو را نفرین كنم كه او عاشق توست ، من خراب او و تو ... فقط انسان هستی ، قهر با سایه خود و دلتنگ از هیاهوی بی سبب باد و فقط همین ... "


سكوت كرد ...


سكوت ... سكوت ... بعد انگار كه بخواهد موضوع بحث را عوض كند پرسید : باران را دوست داری كه بوی خاك باران خورده ، بوی خود توست و تو فقط انسان هستی از جنس غریب خاك و اندكی نم آب ، و او نمی دانم چرا تو را دوست دارد ؟! "


میان حرفش دویدم " دروغ می گویی .. دروغ ... اگر مرا دوست می دارد چرا در هیچكدام از پس كوچه های این شهر بزرگ با من روبرو نمی شود ولی هر لحظه و هر دم مرا با ت روبرو می كند . "


مهربان خندید " من شیطانم ، سرا پا از جنس ناب آتش و تو مجسمه گلی خدا هستی ...

و او هر روز با حوصله مجسمه گلی خود را در كوزه من می پزد ، كه من آتشم و تو مجسمه گلی كوچك خدا و فقط همین ...


سكوت كرد

 

و درست به همین شكل ساده دوستی ما آغاز شد .

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:14 توسط yasaman |

 

روزی كشیش جوانی با استادش كه بسیار با تجربه و دانا بود، در باغی قدم می زدند.

او در مورد خداوند و آن چه برایش مقدر كرده بود، كمی تردید داشت.

 بدین منظور از استادش راهنمایی خواست.

 كشیش دانا سكوت كرد، تا این كه به بوته گل رزی رسیدند.

در آن زمان، او غنچه گلی را به شاگردش داد و از او خواست آن را بدون این كه گلبرگ هایش پاره شود، باز كند.

كشیش جوان بسیار متعجب شد و در این فكر بود كه باز كردن غنچه گل، چه ربطی به سوال او دارد ولی به خاطر احترام زیادی كه برای استادش قائل بود، سعی كرد آن را انجام دهد.

به زودی با وجود تمام تلاشش، متوجه شد كه از عهده این كار بر نمی آید.

استاد دانا با ملاحظه درماندگی او، شروع به زمزمه ابیات زیر كرد:

آن فقط یك غنچه است

گلی از طرح خدا

كه بسی مرموز است.

راز بشكفتن گل، بر من و تو پیدا نیست

می گشاید آن را به چه زیبایی

 و

افسوس

كه در دست من آن می میرد.

گل، نشانی ست ز اسرار خدا

می ستایم او را در همه وقت و زمان

هم چنان یك غنچه كه به آرامی و ناز

 در سكوتی سنگین می شود یك گل ناز *


بیایید با توجه به زیباییها و خوبی های كوچك فراوانی كه در پیرامون ماست نگاهمان را زیباتر كنیم. زندگی را دریابیم، با هم صادق باشیم، دوست بداریم و عاشق باشیم.

 به خالق عشق و فرشته های مهربونش میسپارمتون.

 

 

هر كسی بذر گلی زیبا را در دل دارد

هر كسی بذر نیلوفری خاص را در مرداب درون دارد

اما تعداد معدود و اندك توانسته اند آن بذر را برویانند

و استعدادهای نهفته خود را شكوفا كنند.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:43 توسط yasaman |
 

قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهایش‌ از استواری‌ و دست‌هایش‌ از دعا.

اما شیطان‌ از عشق‌ و استواری‌ و دعا متنفر بود.

پس‌ كیسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترین‌ ریسمانش‌ را به‌ در كشید. ریسمان‌ ناامیدی‌ را.

ناامیدی‌ را دور زندگی‌ دختر پیچید، دور قلب‌ و استواری‌ و دعاهایش.

 ناامیدی‌ پیله‌ای‌ شد و دختر، كرم‌ كوچك‌ ناتوانی.

خدا فرشته‌های‌ امید را فرستاد، تا كلاف‌ ناامیدی‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمی‌كرد.

دختر پیله‌ گره‌ گره‌اش‌ را چسبیده‌ بود و می‌گفت: نه، باز نمی‌شود. هیچ‌ وقت‌ باز نمی‌شود.

شیطان‌ می‌خندید و دور كلاف‌ ناامیدی‌ می‌چرخید.

شیطان‌ بود كه‌ می‌گفت: نه، باز نمی‌شود، هیچ‌ وقت‌ باز نمی‌شود.

خدا پروانه‌ای‌ را فرستاد، تا پیامی‌ را به‌ دختر برساند.

پروانه‌ بر شانه‌های‌ رنجور دختر نشست‌ و دختر به‌ یاد آورد كه‌ این‌ پروانه‌ نیز زمانی‌ كرم‌ كوچكی‌ بود گرفتار در پیله‌ای.

اما اگر كرمی‌ می‌تواند از پیله‌اش‌ به‌ درآید، پس‌ انسان‌ نیز می‌تواند.

خدا گفت: نخستین‌ گره‌ را تو باز كن‌ تا فرشته‌ها گره‌های‌ دیگر را.

دختر نخستین‌ گره‌ را باز كرد...

و دیری‌ نگذشت‌ كه‌ دیگر نه‌ گره‌ای‌ بود و نه‌ پیله‌ و نه‌ كلافی.

هنگامی‌ كه‌ دختر از پیله‌ ناامیدی‌ به‌ درآمد، شیطان‌ مدت‌ها بود كه‌ گریخته‌ بود.

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:26 توسط yasaman |

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

" می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"

 و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .


فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :


" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ."

گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .

 تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند .


خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود .


خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی .


اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

 ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.


نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:34 توسط yasaman |
 

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن

یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت

ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از

من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار

کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه

خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی

هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:

متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .

آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام

خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:18 توسط yasaman |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

final-destination

yasaman

final-destination

http://final-destination.blogfa.com

تقدیم به انسان

تقدیم به انسان

تقدیم به انسان

اگـر شعر یا هر چیز دیگری دارید بفرستین که به نام شما ثبت بشه...



زندگي را بايد دوست داشت

تنها نمي توان شنيد،

آن را كه ديگران گويند

بايد كه گوش فرا داد

آواي خويشتن را

نه انبوه مردمان

نه دوستان و نه بستگان

هرگز تو را اصلاح كار نمي دانند

و تو، تنها تويي كه مي داند

و توان آن دارد

كه دست به سويي گشايد

.....كه بايد

پس هم اكنون كمر بر بند

كاري دشوار در پيش است

و جدالي سخت

و مردماني كه تيز مي نگرند

و پنداري كه نيك سخن مي گويند

از اين ميانه راهي بايد گشود

گفته ها را به كناري بايد نهاد

آن چه را كه مشتاقي

فراچنگ خواهد آمد

پيوسته اگر تلاش تواني كرد

آري كمر بربند

روزگارت را خواهي زيست

و زندگي را

به آسايشي كه دستان تو

ارمغان كند

و آن را دوست خواهي داشت " به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است "

تقدیم به انسان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog